تبلیغات
بانگ مقالات حسابداری, اقتصاد, کامپیوتر - آرزوی زرافه کوچولو

امروز:

آرزوی زرافه کوچولو



زرافه کوچولو آرزوهای عجیب و غریبی داشت.یک شب آرزو کرد که گردنش خیلی خیلی دراز باشد. همان موقع، فرشته ی آرزو از آن جا گذشت. صدایش را شنید. به او لبخند زد. آن وقت گردن زرافه کوچولو دراز شد. دراز و درازتر. رفت و رفت تا به آسمان رسید. حالا سرش در آسمان بود وتنه اش روی زمین.زرافه کوچولو به این طرف و آن طرف نگاه کرد. همه جا پر از ستاره بود. اول، یک عالمه با ستاره ها بازی کرد، بعد، گرسنه اش شد. هام... هام... هام... ستاره ها را خورد. ماه را هم خورد. یک دفعه همه جا تاریک شد.زرافه کوچولو ترسید. مادرش را صدا زد. اما او کجا و مادرش کجا! مادرش آن پایین بود و خودش این بالا.زرافه کوچولو گریه اش گرفت فریاد زد: فرشته ی آرزو کجا هستی؟اما فرشته ی آرزو رفته بود تا آرزوی یک کوچولوی دیگر را برآورده کند.زرافه کوچولو سرش را روی یک تکه ابر گذاشت. این قدر گریه کرد که خوابش برد.صبح که بلند شد، سرش روی شکم گرم و نرم مادرش بود.



نوشته شده در : دوشنبه 17 آبان 1395  توسط : دخترک .    نظرات() .

shoe lifts
پنجشنبه 5 بهمن 1396 07:14 ب.ظ
Pretty nice post. I just stumbled upon your blog and wished to say that
I have really enjoyed surfing around your blog posts.
After all I'll be subscribing to your rss feed and I hope you write again very soon!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر